ذبيح الله صفا
983
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
زمان منزوى بود بوجود فايض الجود او غلغله در فلك اثير و سپهر مستدير انداخت و اهل زمان را كه صورت خطى سخن را سجن تصور نموده از وى گريزان بودند بسخنسنجى و نكتهگزارى آشنا ساخت و رسوم شعر و شاعرى را در نظر مردم معتبر گردانيد و بىغائلهء تكلف و شائبهء تصلّف از استادان عديم المثل اين فنست و امروز در ميان مستعدان ثقه است و اكثر اهل عالم با شعريت و استادى وى قائلند » . از اوست : « 1 » به وصف پيكر فيلت فتاده طبع مگر * كه گشته در سخن از فربهى پديد اثر شبيه گنبد گردون سرش نيارم گفت * ز بيم آنكه مبادا نگنجدش در سر نمانده جاى تماشا پرى اگر گذرد * كه از مشاهدهء هيكلش پرست نظر براى ساختن طوق دور دندانش * قضا ز بارهء ناهيد داده شوشهء زر فشاند چون سر دنبال در خراميدن * شكست آينه طاوس در دل شهپر دهند دانه اگر از جواهرش شايد * كه هست پيكر او رشك پشتهء عنبر اگر گل جل زربفت او شدى خورشيد * بلاى وقت زوالش نيامدى بر سر بباد پويهاش از گيرودار دارايى * چو كاهبرگ ز جا رفته سد اسكندر بر بلندى او بام آسمان كوتاه * بجنب هيكل او پيكر زمين لاغر بكوى زيركى او پناه برده ذكا * ز پاس آگهى او بخواب رفته سهر اگرچه طول خيابان وصف را عرض است * هنوز خوب ز تنگى بر آن نكرده گذر به راه كوچهء مستى چو پويه بردارد * قضا كناره گزيند بدور باش قدر فتاده در دل چرخ از مجره اين وحشت * بچرخ سلسله در پاكشان گذشته مگر حكيم خرق فلك را چرا محال نهاد * مگر ز صدمت دندان او نداشت خبر گر انحناى خط استوا اراده كنى * بگو كه در خم خرطوم سازدش چنبر فشار ار بدهد پاى بيم آن باشد * كه دست گاو زمين را كند ز شانه بدر
--> ( 1 ) بند پنجم از يك تركيببند طولانى در ستايش ميرزا عبد الرحيم خانخانان .